در باره ی نیش مار
روزی زرتشت از شدت گرما زیر درخت انجیری به خواب رفت و صورت خویش را با بازوان خود پوشاند، آنگاه ماری جعفری در رسید و چنان گلوی زرتشت را گزید که از شدت درد فریاد کشید. زرتشت بازوان خود را از مقابل صورت برگرفت و به مار نظر افکند. مار که چشمان زرتشت را می شناخت شرمسار شد و با اندوه چرخی زد و خواست دور شود. زرتشت او را گفت: بدین سان دور مشو! هنوز سپاس مرا نشنیده ای، تو مرا به هنگام از خواب برانگیخته ای و من راه درازی در پیش دارم. مار با حزن تمام او را گفت: راه تو کوتاه است زیرا زهر من کشنده است. زرتشت خندید و گفت: هرگز شنیده ای که اژدهایی از سم ماری بمیرد؟ تو اما ای مار، زهر خویش بازگیر، زیرا استطاعت نداری که مقداری از زهر خود را به من هدیه کنی.
آنگاه مار بار دیگر خود را به گلوی زرتشت رسانید و جای نیش خویش را مکید.
چنین گفت زرتشت


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 2:57  توسط   |