To: Dear Nazgoli
Date: Mon, 19 Nov 2007 06:47:19 -0800 (PST)
There is a time to be in love and there is a time to move beyond it. There is a time to berelated and enjoy the relationship... and there... Is a time to be alone and to enjoy the beauty of being alone… and everything is beautiful.
زماني فرا مي رسد كه به عشق رسيده اي و زماني فرا مي رسد كه به وراي عشق مي رسي. زماني فرا مي رسد كه پيوند مي يابي و از اين پيوند لذت مي بري و زماني خواهد رسيد كه تنهايي و از زيبايي تنها بودن لذت مي بري. آري هر چيز و هر زماني زيباست.
دل به شك ام...
در اين بازي احمقانه ي عشق
تنها مي بري تا ببازي!
هيچ كس به ياد ندارد؛ زنـدگـي، بـازي ست.
واژه ای هست كه خطوط اش ردپای عشق است
واژه ای كه چيزی جز تو آن را پُر نمی كند؛
...
بودن ات كافی ست و
همين
مرا
بس.
بهارنوشت: من چه شادم امشب و چه اندازه دلم آزاد است... حوّل حالنا الی احسن الحال.
باور كن
ما متعلقيم به كسی
به كسانی
كه از دستمان بدهند.
در کوچه زنی ضجه می زند
پی ِ خود می گردد و حسابی گریه می کند
صدایش چونان گلوله ای در گوشم منفجر می شود
اگر دروغ باشد خواهم گفت:
حق با اوست... اما این کافی نیست.
سردشان می شود در نیمه های شب، تمام کارگران
نه از کار زیاد
نه از کار مُفت
آنها از درون سردند...
زمان ِ در گذر هم یخ می زند
اگر دروغ باشد هم خواهم گفت:
آنها متحد می شوند... اما این کافی نیست.
آهنگسازی به خانه برمی گردد
در نیمه های شب...
با جیب هایی که کرایه ی یک تاکسی هم در آن ها نیست.
دو قطره اشک از چشمانش شُره می کند
و سیگارش خاموش می شود.
دروغ هم اگر باشد می گویم:
ما ثروتمندیم... اما این کافی نیست.
تنهایم و به تنهایی خود گوش می دهم
باز هم ترانه می خوانم
باز هم ابری از درونم فواره می زند
دروغ هم اگر باشد می گویم:
خوش بختم...
و این برای من کافی ست